تعیین سرنوشت زندگی در دستان خود ما است

 

تعیین سرنوشت زندگی ما ، با کشف اصل ۹۰/۱۰

اصل ۹۰/۱۰ را کشف کنید

این اصل، زندگی شما را دگرگون خواهد کرد

(یا حداقل، روش شما در عکس‌العمل به مسائل را متحول خواهد کرد)

این اصل چیست؟

۱۰% از زندگی، آن چیزی است که برای ما اتفاق می‌افتد.

و ۹۰% از زندگی را خود شما با واکنش‌هایتان به امور تعیین می‌کنید.

این یعنی چه؟

یعنی

ما واقعا بر ۱۰% از اتفاقاتی که برایمان می‌افتد هیچ کنترلی نداریم.

ما نمی‌توانیم ماشین در حال سقوطی را از سقوط کردن بازداریم.

هواپیما ممکن است دیر برسد و تمام زمان‌ بندی‌های ما را به هم بریزد.

یک راننده دیگر ممکن است ما را در ترافیک اسیر کند.

ما بر این ۱۰% هیچ کنترلی نداریم.

اما، ۹۰% دیگر، فرق دارند.
۹۰

% بقیه را “شما” تعیین می‌کنید.

چگونه؟


با عکس‌العمل‌هایتان.

چراغ خطر را شما کنترل نمی‌کنید.

اما، شما می‌توانید واکنش خود را به آن کنترل کنید.

اجازه ندهید مردم شما را احمق فرض کنند.

“شما” می‌توانید واکنش‌های خود را کنترل نمایید.

اجازه بدهید مثالی بزنم :

شما با خانواده‌تان در حال صرف صبحانه هستید.

دست دخترتان به فنجان قهوه می‌خورد و فنجان روی لباس کار شما می‌ریزد.

شما روی این اتفاق، هیچ کنترلی ندارید.

بعد چه اتفاقی می‌افتد؟

این، با واکنش شما تعیین می‌شود.

شما فریاد می‌زنید.

دخترتان را به خاطر ریختن قهوه، با خشونت سرزنش می‌کنید.

او شروع به گریه می‌کند.

بعد از سرزنش دختر، رو به همسرتان کرده و

او را به خاطر گذاشتن فنجان نزدیک لبه میز

مواخذه می‌کنید.

و یک درگیری لفظی پیش می‌آید.

با عصبانیت، به طبقه بالا رفته و لباستان را عوض می‌کنید.

به طبقه پایین برگشته، و دخترتان را می‌بینید که در حالیکه گریه می‌کند،

مشغول تمام کردن صبحانه‌اش است تا برای رفتن به مدرسه حاضر شود.

او از سرویس مدرسه هم جا می‌ماند.

همسرتان رفته، چون باید زودتر سر کارش می‌رسید.

شما به سوی ماشین می‌دوید تا سریع‌تر دخترتان را به مدرسه برسانید.

چون دیر شده، با سرعت ۷۰ کیلومتر در ساعت

در جایی که حداکثر سرعت مجاز، ۵۰ کیلومتر بر ساعت است می‌رانید

با ۱۵ دقیقه تاخیر و پرداخت ۶۰ دلار جریمه،

به مدرسه می‌رسید.

دختر شما، بدون خداحافظی، پیاده شده و به طرف ساختمان مدرسه می‌رود.

پس از رسیدن به محل کار، و با ۲۰ دقیقه تاخیر،

متوجه می‌شوید که کیفتان را جا گذاشته‌اید.

امروز بسیار بد شروع شد. این‌طور که پیش می‌رود، به نظر می‌رسد بدتر و بدتر شود.

به هرحال منتظر می‌مانید تا به خانه برسید.

و به خانه که می‌رسید، متوجه اشکالی در رابطه همسر و

دخترتان با خود می‌شوید.

چرا؟

به خاطر رفتاری که صبح انجام دادید.

الف) آیا قهوه باعث شد؟

ب) آیا دختر کوچک باعث شد؟

ج) آیا پلیس باعث شد؟

د) آیا “شما” باعث شدید؟

جواب، گزینه ” د” است.

شما هیچ کنترلی بر اتفاقی که برای فنجان قهوه افتاد نداشتید.

اما چگونگی واکنش شما در آن ۵ ثانیه

باعث پدید آمدن آن روز بد شد.

این چیزی است که آن روز، می‌توانست و می‌باید اتفاق می‌افتاد:

قهوه روی لباس شما می‌ریزد.

دخترتان بغض می‌کند.

شما به ملایمت می‌گویید:

“اشکالی نداره عزیزم، فقط از این به بعد بیشتر دقت کن”

سریع، یک حوله برمی‌دارید و به اتاق بالا می‌روید، لباستان را عوض می‌کنید.

کیفتان را برمی‌دارید، می‌روید طبقه پایین.

از پشت پنجره، دخترتان را می‌بینید که سوار سرویس مدرسه‌اش می‌شود.

او برمی‌گردد و برای شما دست تکان می‌دهد.

شما ۵ دقیقه زودتر، با سلامی شادمانه به همکاران، از راه می‌رسید.

تفاوت را احساس می‌کنید؟

.....

....

ادامه نوشته

عصر انتظار

ستاره موعود

 

             همیشه کاخ ستم مستقر نخواهد ماند           به باز جور و جفا بال و پر نخواهد ماند

            بهار آید و سامان به گلستان بخشد                 همیشه باد صبا در به در نخواهد ماند

            سپیده چون ز افق شد پدید دانستم              که شام منتظران بی سحر نخواهد ماند

              طلوع میکند آخر ستاره موعود                      امید خسته دلان در سفر نخواهد ماند

            ز مقدم گل نرگس جهان شود خرم                        ز خار جور به عالم اثر نخواهد 

             

                                                                                               "محمد وارسته کاشانی"

 

در حلقه رندان

میگویند انتظار از مرگ سخت تر است. آن لحظه ای که مادری در انتظار فرزندی سفر کرده است، آن دقایق پر اضطرابی که خواهری چشم به راه برادری گمشده است و بالاخره آن لحظاتی که عاشقی در تب انتظار معشوق میسوزد. همه و همه جانگزا و روح گداز است.

حالا خوبست انتظار را از چشم شاعران نازک اندیش بنگریم:

"هدایت طبرستانی" درباره انتظار میگوید:

           گرچه میدانم نمی آیی ولی هر دم ز شوق           سوی در می آیم و هر سو نگاهی میکنم

 

"سعدی" انتظار را با چنین حالتی دوست دارد:

            چه خوشست بوی عشق از نفس نیازمندان      دل از انتظار، خونین، دهن از امید، خندان

 

"نظیری نیشابوری" لطف شعر و اغراق شاعرانه را درباره انتظار اینگونه در هم آمیخته:

           ز بس که گشته ام از درد انتظار ضعیف              نگاه را به رُخَت قوت رسیدن نیست

 

"ضمیری" عقیده مند است که عاشق واقعی بدون وعده هم در حالت انتظار است:

            تا بوده چشم عاشق، در انتظار بوده                بی آنکه وعده باشد، در انتظار بوده

 

و اما آخرین بیت از "غبار همدانی" که تلخی احتضار و رنج انتظار را اینگونه توصیف میکند:

        جانم به لب رسیده و چشمم به راه دوست           با مرگ و انتظار عجب در کشاکشم

 

بدون شرح


 

 


کاراته کار کلاس رو صندلی داغ !!!

  • سلامي به گرمي آش رشته که روش با پياز داغ نوشته مرامتون منو کشته 

    اول از خانم نوروزی تشکر میکنیم که مهمون صندلی داغ ما شدند و به سوالات خیلی خوب جواب دادند 

    بعدش هم اینکه شکاری عزیز مهمون صندلی داغ هستند بازم هر چی سوال دارید بپرسید 

    فقط مهدی  اگر صندلی داغ شد نزنی صندلی مارا بشکنی دیگه صندلی ندارما

آموزش آشپزی: این جلسه آموزش پخت قرمه سبزی

مواد لازم برای 6 تا 8 نفر:
سبزی(تره،جعفری،کمی شنبلبله)=یک کیلو
گوشت ماهیچه یا مغز ران بدون استخوان(یا 750گرم با استخوان)=نیم کیلو
لوبیای قرمز یا چشم بلبلی=1/2 پیمانه(100گرم)
لیمو عمانی درسته=3 تا 4 عدد
گرد لیمو=یک قاشق سوپخوری
پیاز سرخ کرده=2 تا 3 قاشق سوپخوری
روغن=250گرم (یک پیمانه)
طرز تهیه:

گوشت را تکه تکه می کنیم و با پیاز سرخ کرده و لوبیا و لیمو عمانی و سه چهار لیوان آب می گذاریم نیم پز شود،بعد سبزی را به دقت تمیز می کنیم و می شوییم،آب سبزی که کاملا گرفته شد ریز خرد می کنیم. بعد سبزی را با روغن کمی سرخ می کنیم و داخل خورش می ریزیم می گذاریم خورش آهسته بجوشد و به روغن بیفتد.ممکن است به جای گرد لیمو 2 تا 3 قاشق سوپخوری آبلیمو به خورش بزنیم.

لینک:http://www.ashpazonline.com/cook32.html


امیدوارم اولین جلسه آشپزی خوش گذشته باشه و به امید اینکه کل کل محمد و خانم نوروزی ختم به خیر بشه.


اطلاعیه

  هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم 

سلام بچه ها:

چون تعداد نامزدهای انتخاباتی انجمن حسابداري به حد نصاب نرسيده  

و برای اینکه این انجمن تشكيل بشه و انتخابات برگزار بشه نيازمند يك كانديد هستند

 مهلت ثبت نام تا جمعه ساعت 12 شب تمديد شده 

  حتي اگه سوري شده يك نفر بره كانديد بشه اگه بيشتر هم چه بهتر وگرنه ديگه انجمن نداريم

 فقط شرايط اضطراري هستش  

 سايتشم اين  http://www.yusa.ir  هست

به رسم خنده

به غضنفر می گن : اذون بگو
می گه : والا چی بگم همه چی از یه نگاه شروع شد

غضنفر پسرش کور به دنیا میاد اسمشو می ذاره: حیدرمریم زاده

از دختره می پرسن : شوهر چند حرف داره ؟
می گه : اگه پیدا بشه حرف نداره

یارو بعد از عمری میره مو می‌کاره ، اسمش واسه حج واجب درمیاد

2 تا خلافکار با هم ازدواج می کنن بچشون میشه بسیجی
چرا ؟ چون منفی در منفی میشه مثبت

به غضنفر میگن سفر حج چطور بود میگه خیابونا تمیز ، برجاش بلند ، ماشینا آخرین مدل
البته یه جای زیارتی هم داشت که شلوغ بود نرفتم

به غضنفر میگن خسته نباشی.میگه باشم چه غلطی میكنی؟

غضنفر تا ده سال برای مادرش عزاداری می كرد بهش گفتند : آخه چقدر گریه می كنی ده سال
گذشته گفت : آخه هر وقت یادم میفته كه موقع خاكسپاریش چه دست و پایی میزد جیگرم آتیش می
گیره

غضنفر از حج بر می گرده ازش میپرسند چه طور بود؟
میگه والا باز خدا خونه نبود همه تو حیاط ولو بودند

یك سال، یك ماه از محرم گذشته بوده ولی هنوز تو شهر صدای سینه‌زنی میومده. مردم میرن پی
ماجرا، میبینن دسته غضنفر اینا تو كوچه بن بست گیر كرده


زن به شوهرش میگه: عزیزم می خواهی دفتر یادداشتت باشم و همیشه همراهت باشم؟
مرد: نه عزیزم سررسیدم باش تا هر سال عوضت كنم

می دانید چرا بعد از عقد در دهان عروس و داماد عسل می گذارند؟
برای اینكه مزه گ...ی كه خوردند عوض شود


یارو میره كلاس غیرت.
یك شب زنش میگه برم دستشویی؟ میگه بشین خودم میرم.

از غضنفر میپرسن میدونی امام حسین رو کجا دفن كردن؟ میگه نه، کجا؟ میگن کربلا.
میگه ای خوشا به سعادتش

غضنفر میره جلسه عزا میخواسته دلداری بده میگه: مرگ حقه! رضا شاه با اون عظمتش مرد!
نادر شاه با اون ابهتش مرد. بابای تو که *** اونها هم نبود

از یه غضنفر سوال میکنند که اگه تمام دنیا را بهت بدیم با هاش چی كار میکنی؟
میگه میفروشم میرم خارج

به غضنفر میگن چرا با خودکار میری حموم؟ میگه هرجای بدنمو میشورم علامت میذارم.

غضنفر میره دانشگاه به ۲ دلیل می فهمن کجاییه!!! : 1. سامسونتشو می زاره تو زنبیل ۲. وقتی استاد تخته رو پاک می کنه اونم دفترشو پاک می کنه

در حلقه رندان

           یاد باد آن دم که کامت بر لبم بود

                           هر چه بوسیدم تو را لیکن کمم بود

                                                    گرچه خسبیدم شبی اندر کش تو

                                                                        فکر رفتن از کشت آ‌ن دم غمم بود

 

            هر شب خیال او کنم شاید که در خواب آیدم

                                         یا رب همه نازش کشم شاید که او در یابدم

              گویی نمیخواهد مرا پس میروم از کوی او

                                            تنها خیالش میکنم، یادش همی آسایدم

                                                                                 «محمد عبداللهیان»

صندلی داغ به شیراز می رود

سلام بچه ها خوبید خوشید ایشالا که همیشه لبتون خندون باشه

از اینکه به وبلاگ خودتون سر میزنید خیلی ممنون و از استقبالتون از صندلی داغ هم تشکر میکنیم

حج فروش عزیز دمت گرم از اینکه مهمون صندلی داغ شدی و به سوالات هم  خیلی خوب جواب  دادی

حالا میریم سراغ  مهمون بعدی صندلی داغ 

این شما و خانم نوروزی هر چی سوال دارید بپرسید 

 

شب میلاد رضا

ميلاد عالم آل محمد(ص)،

هشتمين حجت سرمد،

نگين درخشان وطن،

السلطان ابا الحسن،

حضرت رضا(ع )مبارک باد

 

    همه جا غرق صفا شد شب ميلاد رضا                        پر طراوت همه جا شد شب ميلاد رضا

     همه جا آينه بندان همه جا آينه وار                                 محشر آينه ها شد شب ميلاد رضا

       خانه ي نجمه بود قبله ي دلها و بر آن                         کعبه هم قبله نما شد شب ميلاد رضا

      به تماشاي بهشت حرم او ز بهشت                             هر در و پنجره وا شد شب ميلاد رضا

      ذکر زوار جگر سوخته گِرد حرمش                                  يا معين الضعفا شد شب ميلاد رضا

 

  آمدم ای شاه پناهم بده      خط امانی ز گناهم بده

          ای حرمت ملجأ درماندگان      دور مران از دَر و راهم بده

                 لایق وصل تو که من نیستم     إذن به یک لحظه نگاهم بده

                         لشگر شیطان به کمین من است      بی کسم ای شاه پناهم بده

                                 در شب اول که به قبرم نهند      نور بدان شام سیاهم بده

                                             ای که عطابخش همه عالمی      جمله حاجات مرا هم بده

                 

 

وصیت نامه  «امیر حسین »

وصـیــت نــامـه!!!

از بوی گلاب بدم می آید ، همون آب معدنی کفایت می کند ، نگید این رانی هلو دوست داشت ، سنگ قبرش رو با رانی بشوریمااا ، نوچ میشه ، من از مورچه ها دل خوشی ندارم !

آقایون فامیل و بچه های کلاس ، به خاطر من سه متر ریش نزارید ! هیچکس هم مشکی نپوشه حال نمیکنم و دلم میگیره .... !!!!
تو کلاس حسابداری به استاد بگید حساب منو ببنده که بده کار نشیم..!!
حواستون باشه حساب منو به سال بد منقل نکید . اینجا گیر بدن بگن که هنوز حسابم بازه باید برگردم/!!!
خانوم های فامیل و دختر های کلاس ، خواهشا بالای سر قبرم جیغ و داد نکنید ، باور کنید من از همهمه و شلوغی بدم میومد ! مردم ،...... گناه که نکردم !.... هیچ کسی هم بدون آرایش نیاد ... !!!!

مراسم ختم من رو تو هیج مسجدی نگیرید ، راستی آخوند هم نیارید واسه فامیل ، دینی کلاس پنجم رو یادآوری کنه !!!
تا یه هفته به جای این که وسط کلاس به استاد بگید "استراحت" بگید : استاد می خوایم به یاد رفیقمون 5 دقیقه سکوت کنیم....!!!

یه دوست دخترم نداریم که بگیم : خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟!

توی درایو E عکس دارم ، خوراک اعلامیه ، عکس پرسنلی نزاریداا ، اونا جلب ترحم نمی کنه !

بعد از مرگم اول هارد کامپیوترم رو بزارید تو ماکروفر بعد به خاک کردن من فکر کنید! یه کاری کنید درایو D بیشتر بترکه !

یه وقت ساندیس ماندیس دست فامیل ندیداااا ... ساندیس خیلی جواد شده !!!

روی خرما ها پودر نارگیل نریزید ، شکلش خز میشه!!! همون گردو بزارید لاش خیلی حال میده !

پروفایل فیس بوکم رو بلاک نکنید ، گهگداری باهاش پست بدید بیاد بالا جیگر رفیقام کباب شه !

شایعه کنید قبل مرگش بهش الهام شده بود میمره ! از اون دیالوگ هاست که مو به تن سیخ می کنه هااا !!
تو وبلاگ هم هر هفته یکی از اون عکس فیس بوکی ها بزارید...یه مطلب هم به یاد من بزنید تا داغ بچه ها تازه بشه!!!

بنویـسید بعد مرگـم روی سـنـگ ... با فونت نـرم و زیــبا و قشــنگ

او خفته است در این گور سرد ... مرگش را دیده بود در یک پاییز زرد 

                                                                                                با تشکر از امیر حسین

                                                                                 

عصر انتظار

 کجاست؟

 

 ای نسیم سحر! آرامگه یار کجاست؟        

  منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست؟

 شب تارست و ره وادی ایمن درپیش                

 آتش طور کجا، موعد دیدار کجاست؟

                                                     "حافظ"

 

قسمت پنجم ضیافت

مرض وراجی

در اَندرونی مردکی مدام لاف میزد و لب و لوچه را به جنبش مارپیچی در می آورد و با حرکات موزون سر و گردن که نتیجه مشق و تمرین سالیان دراز بود جمله میپراند. مانند سماوری شده بود که آتَشَش پر زور شده باشد. کم کم یک گلوله آتش شده بود و حرفهای کلفتی میزد. مانند زوبین صد تیر به کار افتاده بود. اگر دو بوقلمون را زنده زنده پَر میکندند، صدایی که در می آوردند بهتر از صدای او بود.

 خلاصه اَلم شنگه ای راه انداخته بود که گوش فلک را کر میکرد. صدایش وِز وِز زنبوری را به خاطر می آورد که در مستراح افتاده باشد. سرانجام لحظه ای رسید که پنداشتیم دیگر در این دنیا نیستیم و ندانستیم چه بر سرمان آمد. همین که حالمان بهتر شد و به هوش آمدیم و چشم گشودیم، در آن عالم تیره و تار دیدیم آقا دست بر دار نیست و کمترین اعتنایی به مرده و زنده ندارد. چشمهایمان را بستیم و خود را به بی هوشی زدیم تا شاید حال زارمان را ببیند و از روی ترحم و دل سوزی دست از حرف زدن بر دارد. ولی دست بردار نبود. جمله ها یکی پس از دیگری از توبره قریحه اش بیرون میریخت.

 سرانجام صدای آقا گرفت و جرئت کردیم چشم بگشاییم و خود را از جمله زندگان و هوشمندان نشان بدهیم. منادی نمودیم: دو ساعت است سرمان را خورده ای و نمیدانیم از جانمان چه میخواهی. حرفت با کیست؟ اگر مقصودی داری دِ یاالله، جانَت بالا بیاید و اِلّا محض رضای خدا و پیغمبر دست از گریبانمان بردار. با این مردم و روزگار، پی و دُنبه رستم دستان هم آب میشود.

صندلی داغ     داغ تر می شود

 

از استقبال خوبتون از اولین صندلی داغ و همچنین از خانم مریم هادیان به خاطر اینکه لطف کردن و به سوالا جواب دادن تشکر می کنیم .

وحالا این شما و حج فروش

هر سوالی رو خواستین بپرسید ،

محمد  رو راسته به همه ی سوالا

 دقیق جواب میده پس راحت باشین!!!!

تاسه شنبه هم بیشتر وقت ندارید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به رسم خنده

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

کدوم خواهر چینگ چونگه ؟؟؟
کدوم یکی خوابش میاد ؟؟؟
کدومشون داره میخنده ؟؟
کدومشون دوقلوان ؟؟

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

به رسم خنده

نبرد رستم و جومونگ

کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو

به رستم چنین گفت اون جومونگ!
ندارم ز امثال تو هیچ باک
که گر گنده ای من ز تو برترم
اگر تو یلی من ز تو یلترم

رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:

منم مرد مردان ایران زمین
ز مادر نزادست چون من چنین
تو ای جوجه با این قد و هیکلت
برو تا نخورده است گرز بر سرت

جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:

تو را هیچ کس بین ایرانیان
نمی داندت چیست نام و نشان
ولی نام جومونگ و سوسانو را
همه میشناسند در هر مکان
تو جز گنده بودن به چی دلخوشی
بیا عکس من را به پوستر ببین
ببین تی وی ات را که من سوژشم
ببین حال میدن در جراید به من
منم سانگ ایل گوکه نامدار
ز من گنده تر نامده در جهان
تو در پیش من مور هم نیستی
کانال 3 رو دیدی؟ کور که نیستی

در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:

چنین گفت رستم به این مرد جنگ
جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ
چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی
که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی
مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟
من آن (تسو) سوسولت! نیستم
منم رستم، آن شیر ایــران زمین
(بویو) کوچک است در نگاهم همین

ادامه نوشته

عصر انتظار

 کوکبه عدل

گر چه از اهل جهان روی نهان ساخته ای

روشن از پرتو خود روی جهان ساخته ای

                    دیدن طلعت تو چشم جهان بین خواهد

                  که جهانی به سوی خود نگران ساخته ای

                                             تو چو خورشید پدیدی، ولی از فرط ظهور

                                              رخ نهان از نظر پیر و جوان ساخته ای

                                                                 هر کجا کوکبه عدل تو پرچم افراشت

                                                                  عرصه مظلمه را مهدامان ساخته ای

                                

                                                                                            "سید صادق سرمد تهرانی"

ولادت حضرت معصومه   روز دختران

 

 ولادت حضرت معصومه (ع) 

 و

روز دختر مبارک

میلاد سراسر نور حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام ،

 گل زیبای مهر محمدی، زینت شاخسار ولایت، نجمه آسمان امامت،

کریمه اهل بیت، آسیهِ صداقت ها، مریم پاکی ها، خدیجه مهربانی ها و فاطمه خوبی ها،

 بانوی آب و آیینه و آفتاب بر شیفتگان و رهروان راهش تهنیت باد.

                                                                                 

میشــــه اسـم پاکتو / رو دل خـــــدا نوشت

میشه با تو پر کشید / تــــوی راه سرنوشت

میشـــه با عطـر تنت / تا خــــود خـدا رسید

میشــه چشــم نازتو / رو تن گلهــــا کـشید                         

 

امیدوارم مثل حنا با مسولیت

مثه کزت صبور

مثه جودی شاد و سر زنده

و مثل سیندرلا خوشبخت باشید

قسمت چهارم ضیافت

ما و جنس مخالف

همین طور به حال خوش بودیم که محمدالدوله خود را به ما رساند و در باب جنسی مخالف، سخنانی ایراد کرد و فرمود: بیا برویم تا نشانت بدهم. ما هم که جانمان در میرود برای این مسخره بازیها، رفتیم. هر چه انتظار کشیدیم جنسی جز جنس خودمان در نظرمان نیامد. محمدالدوله فرمود: "چشم دل باز کن که جان بینی _ آنچه نادیدنی ست آن بینی."

 آری! چشم دل که باز کردیم، جنس لطیفی که تُک کاکُلَش از زیر چارقد کجش پیدا بود در نظرمان آمد. به محمدالدوله فرمودیم شماره ما را به ایشان برسانَد تا مختصری اس ام اس بازی کنیم که برای هضم غذا خوب است. مختصری به صورت از راه دور برای ما قَمیش آمد سپس کمی اس ام اس بازی کردیم، مالی نبود. (دستش کُند بود) فرمودیم از طریق بلوتوث عکسش را برای ما ارسال نماید. سوال کرد: بلوتوثِت اِسمِش چیه؟ جیگر! (جِلفَند این دخترها یا ترشیده اند خدا میداند) فرمودیم: پدرخوانده.

ما از آن دست مردهایی نیستیم که فرمایش کنیم زنها باید در همه اَحوال چادر چاقچور باشند ولی نه اینقدر که عکس ... را برای ما بفرستند حالا گیرم با دوستان رفته اند شمال و خیلی خوش گذشته باشد. ما را سَنَنه؟ تازه اینکه چیزی نیست خانم نمیدانند پدرخوانده کیست! بانو نتوانستند ما را سر حال بیاورند بنابرین از او جدا گردیدیم.

قسمت سوم ضیافت

محمدالدوله و اطعمه

محمدالدوله فرمود: ما که از این حرفهای صولت خان سر در نمی آوریم، همین قدر میدانیم که دیر رسیدن به مَضیف مساوی از دست دادن موقعیات استراتژیک سفره است بعداً استدعای دست بوسی میکنیم. ما هم که چشممان فقط سفره های اِیوان را گرفته بود، وقت عزیزمان را صرف بوس بوس بازی نکرده فی الفور مبادرت به فتح موقعیات استراتژیک نمودیم، محمدالدوله هم با پَنِلِ ویژه و لطایف الحِیَل خود سفره ها را یکی پس از دیگری فتح میکرد. صحبتهای صولت خان که پایان یافت مهمانسرا صحرای کربلا شد یا قیامت بر پا گردید نمیدانیم فقط میهمانان را دیدیم که چون بَربَرها به سوی سفره ها هجوم آوردند.

اما محمدالدوله این شیر بیشه حق، از آسیب دیدن توسط بربرها نهراسید و دست از تلاش نکشید. باری به ما گفت: پایه ای شما از این سفره و ما از آن سفره، کورس خوردن بگذاریم ببینیم کداممان زودتر به انتهای سفره خودمان میرسیم؟ کورس گذاشتیم، سفره خودش را تا سرانجام رفت و پایان سفره ما را از سر گرفت تا به آغازش، گویی میخواست قدرت دستگاه گوارشش را به رخمان بکشد.

نهایتاً هر چه تلاش کردیم او را از سر سفره (ها) بلند کنیم نتوانستیم. ارشمیدس به جای اینکه ادعا کند "نقطه اتِّکایی به من بدهید تا به کمک اهرم خود جهان را بلند کنم" ما نقطه اتِّکا را به او میدهیم اگر راست میگوید با کمک اهرمش محمدالدوله را از سر سفره غذا بلند کند. میدانیم، عن قریب این موجود جان بر سر خوردن می نهد. خدا میداند اگر به ضربه دشنه ای شکم محمدخان سوراخ میگردید چه مقدار مأکول هضم شده و نشده بر زمین فرو میریخت. پس از شام، اندرونی و بیرونی و بهار خواب و ایوان چنان به نظر می آمد که لشکر جرّار خونخواری از آنجا گذشته باشد.

 سپس جمله مهمانان در باب تشکر جملات تکراری ردیف کردند و دعای خیر در حق صولت الدوله نمودند اما ما که در خلاقیت سرآمد عصر هستیم، فرمودیم: ایشالّا هزار سال زنده باشی و ما هم زیر سایَت غذاهاتو بُخوریم. جهت ثبت در تاریخ، اَطعمه و اَشربه موجود را نتوانستیم قلمی کنیم چرا که کثرت در انواع خوراکیها این امر را محال میساخت و همچنین از حوصله این رونوشت و بنده حقیر خارج. (کفی بالله شهیداً) فقط این نکته را متذکر شویم که تمامی عمارت پر بود از سفره هایی بس طویل که انتهایی برای آنها نبود. اینها را ما به چشم دیدیم بقیه را نمیدانیم همین قدر بگوییم آنقدر خوردیم که حالی خوش به ما دست داد. خداوند قسمت همه اهل دلان کُناد.