باران
درکلاسی کهنه بی رنگ
و بو...............پشت میزی بی رمق بنشسته بود
در دل او رعدوبرق دردها
......................... ذهن او ابری تر از پاییز بود
فکردیشب بود ؛دیشب تا
سحر...............بارش باران شب یکریز بود
سقف خانه چکه می کردوپدر
..............رفت روی بام تعمیری کند
شاید ازشرم زن و فرزند
خویش.............. رفت بیرون بلکه تدبیری کند
وقت پایین آمدن ازپشت
بام.....................نردبان از زیر پایش لیزخورد
دخترک درفکردیشب غرق
بود.........ناگهان دستی بروی میز خورد
بعد آن هم سیلی جانانه
ای............. صورت بیجان دختر رانواخت
رنگ گلهای نگاهش زرد
بود..........ازهمین رو رنگ ورویش رانباخت
لحن تندی با تمام خشم
گفت..........تو حواست در کلاس درس نیست
بعد هم اورا جریمه
کردوگفت..........چاره ی کار شماها ترس نیست
درس آن روزکلاس
دخترک..............شعرباران بود یادم مانده است
نام شاعر رفته ازیادم
ولی...............اهل گیلان بود یادم مانده است
شب سربالین بابا دخترک..................بازباران
با ترانه می نوشت
سقف خانه اشک می بارید
او.............می خورد بر بام خانه می نوشت
امروز باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک، چک چک... چکار با پنجره داشت؟
شکرت خدای مهربان من!
چه زیبا کردهای شهرهامان و روستاهامان و ... دلهامان!
چه بارانی شده آسمان تو...
کمکمان کن!
در این زلال زیبای آب، در این آبی بیکران آسمان، در این صافی هوای آب کشیده،
خالق آب، خالق پاکی، خالق نور، خالق حیات را ببینیم!
یاریمان ده!
به فکر پسرک کفش پاره هم باشیم!
یاریمان ده!
به خانههای مسقف خیس هم سری بزنیم!
بیاموزمان!
تا دست کودک سرماخورده یتیم را گرم کنیم!
