خبر خبر قسمت دوم «ضیافت» هم رسید بدو بیا عزیزم
وصال
به عمارت رسیدیم. بیرون از عمارت صدای سلامٌ عَلَیکُم غلیظی ما را قبض روح کرد، ده دوست و پانزده آشنا را دیدیم. سلام علیک و احوال پرسی و خوش و بِش مرسوم به زودی برگزار شد و ماچ و موچ به شدت بالا گرفت. هنگام ورود مشتری تازه ای با ما شد. فوراً شناختیمش. محمدالدوله بود، از رفقای قدیممان. در کودکی با هم به یک مکتب میرفتیم. سالها بود از او بی خبر مانده و او را ندیده بودیم.
یادش به خیر آن دوران ما نی قلیان بودیم و او تُنگ قلیان. در آن اواخر دیگر تقریباً کروی شده بود و اگر او را هُل میدادیم قِل میخورد. البته ما هم بی مرض نبودیم و مرض زخم معده (مرض ملی ایرانیان) را سالیانی به دنبال خود یدک میکشدیم. نازکی ما و کلفتی او بهانه ای بود برای شوخی و لودگی. او ما را LCD ختاب میکرد و بعدها که نمایشگرهای جدیدتری وارد بازار شد به ما بر چسب LED زد. ما هم کم نمیگذاشتیم و او را CRT صدا میزدیم. فی الجمله او هم ما را شناخت.
چون کسی که چیز عجیبی دیده باشد سر را بالا گرفت و چند لحظه نگاهش را به ما دوخت و شتابزده به جانبمان شتافت. چنان خوشحالی نشان میداد که گویی یعقوب است و به یوسف گمشده خود رسیده است. فرمودیم: رفیق عمری است که یکدیگر را ندیده ایم راست گفته اند که دیدار یار غایب ابری است که در بیابان، بر تشنه ای ببارد. چه خیالها در دیگ مخیله میپزی، چه میکنی و چه کارها میخواهی بکنی؟
زندگانی اش را با دور تند برایمان ورق زد. فرمود: من از خود گفتم، حال شما بگویید ببینم در این مدت چه بر سرتان آمده است؟ شما در کودکی میان جوان و جاهل رنگ و آبت خاطر خواه فراوان داشت!!! امروز شما را به صورت دیگری میبینم بی ادبی است ولی به صورت سوسمار در آمده اید. پشم و پیله تان ریخته است و استخوان به پوستتان چسبیده است! اوقاتتان تلخ نشود شما چنان ها بودی، چرا چنین شده ای؟ و... .(محمدخان را بردند جهنم گفت هیزمش تر است)
................







به جمع دانشجویان حسابداری 89 دانشگاه یزد خوش آمدید