شیعیان در سر هوای نینوا دارد حسین
السلام علیک یا قمر بنی هاشم
سلام بر تو و دستان پر سخاوت تــــو ســـلام بــر ادب و غیرت و نجابت تـــو ســـلام بر قـــــلم بازوان خــونــینــت كه قطعـه قطعـه شــد از بهر قاطعيـت تـو سلا م بر عرق شـرم گـــونه ماهــــت که قطره قطره چکید از جبین عصمت تـــو سلام بر شرف و مشی ومشق و میثـــاقــت ســلام بـر دل لبریــــز از ولایت تـــو چقدر نــام تو همرنگ جـــانفشـانیهــاسـت سـلام بــر تو و آییـن استـقا مت تـــو سلام بر صدف سینه گهر خیـــــزت سلام بر سعه صــد ر بی نها یـــت تــــو به روز حادثـه بودی پنـــــــاه آل الله شكست قامـت شاه از غــــم شهادت تـــو کشم چگونه غمت را به رشــــته تحریر
عاقبت راهی میدان شد آهوی حسین
کرد دل ها را به لرزیدان روان گفت سوگندم به ربِّ عالمِیْن من علی هستم علی بن حسین
هر که خواهد از حریمش بگذرد تیغ شمشیرم دلش را می دَرَد
گفت بابا، گر کمی آبم دهی قوّتی بر حالِ بی تابم دهی می شود این خستگی از دیده پاک
پر شد از جام پدر جامِ علی رفت فرزندش به سوی تیغ و تیر
کرد جنگی سرتر از صدها دلیر لرزه آمد بر وجود دشمنان از علی اکبر همان شیرِ ژیان
ناگهان ملغونی از معلونیان آمد از پشت کمینش در میان گفت جان را می گذارم پای او
تا گذارم داغ بر بابای او زد به تیغی بر سرِ پورِ حسین بر سر آهوی پر شورِ حسین
ای خدا این اسب بین لشکر است راکب آن نورِ چشمِ کوثر است ای حرامیان چرا تیر و سنان
این همه آن هم به جسمی نوجوان نعره شیری ز سوی خیمه ها کرد صحرا را حریم لرزه ها
خاکِ ماتم ریخت بر گیسوی خویش
نغمه ی شادی به هر جا می زند
خنده هاشان قامتم را خم کند خواست تا او را برد سوی خیام کرد با قدی خمیده او قیام
جسم او برداشت از این سرزمین قطعه می ماند آن سو برزمین گریه آمد دیده ی شاهِ غریب
ای بنی هاشم جوانان رو کنید لاله ی من را به مقتل بود کنید این گلی را که چو لاله پرپر است
روح و ریحانم علیِ اکبر است جانِ فطرس تشنه ی یک جامِ اوست بر لبش پیوسته ذکرِ نامِ اوست

روز هفتم و آخرین ستاره کویر
«در ميان كاروان/ كودكي شش ماهه بود/ مثل برگي روي باد/ مثل يك گل روي رود/ مثل يك گل زير برف/ برگها و ساقهاش/ هي به بيرون مي كشيد/ دست از قنداقه اش/ برسرگهواره اش/ هر زمان سر مي كشيد/ از دل باباي او/ خستگي پر مي كشيد/ غنچه اي سرخ و سفيد غنچه اي كوچك ولي/ اسم او خيلي بزرگ/ اسم او اسم علي»
«بس كه او بي حال بود/ در نمي آمد صداش/ ديگر اشكي هم نداشت/ توي آن دو چشمهاش/ مادرش شيري نداشت/ مي گرفتش در بغل/ بعد مي گفتش كه كاش/ تو بخوابي لااقل/ لالالا ديگر بخواب/ اي علي اصغر بخواب/ نور چشمان پدر/ شادي مادر بخواب/ غنچه من آخرش/ مي شوي پرپر بخواب/ لاله ها يك يك شدند / با لب تشنه شهيد/آخرش در كربلا/ نوبت اصغر رسيد»
«اصغر از باباي خود/ مي شود حالا جدا/از پدر هم زودتر/ مي رود پيش خدا/ سن او يك سال؟- نه/ عمر او شش ماه بود/ مثل اين كه بر زمين/تكه اي از ماه بود/ گفت بابايش حسين(ع)/ كو علي اصغر كجاست؟/ آخرين سربازها/ توي دشت كربلاست/روي دست او را گرفت/ گفت اي علي اصغر بيا/ تا ببوسم بازهم/لحظه آخرتو را»
«سايه اي يكهو دويد/ رو به سوي غنچه واي/ خاري آمد، بوسه زد/ برگلوي غنچه واي/ مثل اينكه اين انار/ دانه دانه پركشيد/ رفت و روي آسمان/ يك گل پرپر كشيد/ آسمان را رنگ زد/ قطره هاي خون او/ از سردنيا گذشت/رفت تا پيش خدا/ قطره اي هم برنگشت»
او، بیش از سهم کوچک خویش، لبیک گوی «هل من ناصر» پدر شد.

سهيل سر زده گفتي مگر ز سمت يمن
رخ چو ماه تمام و قدي چو سرو چمن
نمود در بر خود پيرهن به شكل كفن
ز برج خيمه برآمد چو قاسم بن حسن
ز خيمگاه به ميدان كين روان گرديد
گرفت تيغ عدو سوز را به كف چون هلال

به جمع دانشجویان حسابداری 89 دانشگاه یزد خوش آمدید