خبر خبر قسمت دوم «ضیافت» هم رسید بدو بیا عزیزم
پس از اتمام چاق سلامتی از باب الجنّة عبور نموده و وارد دارُالسّلام شدیم. دنیا رنگ دیگری گرفت. آن لحظه احساس آلیس را داشتیم وقتی از لانه خرگوش به آندِر لَند سقوط کرد. در مقابلمان فوّاره حوض کشکولی میدان در فوران بود و آب با صدای فرح بخشی که بی شباهت به چهچه بلبل نبود بالا و پایین میرفت و چون قطرات باران در حوض می افتاد و مبلغی بر طراوت فضا می افزود. انواع و اقسام درختها و گلها و چرندگان و پرندگان و لغزندگان در هر گوشه و کنار جان گرفته به حرکت آمده بودند و غُلغُله و قِشقِرِقی راه اندخته بودند که به قول شعرا عالم و آدم را حسابی کر میکرد. آنجا بیشتر شبیه به پارک ژوراسیک بود تا حیاط عمارت. تنها اجناسی که از قلم افتاده بودند یکی دو تا دایناسور پرنده و هفت، هشت، ده تا آواتار بودند. از اطراف و اکناف، خواص و عوام (شاهزادگان، سیاسیون، کارگران، روحانیون، بیکاران، علما، روشن فکران، ورزشکاران، لاتان و...) فوج فوج خودشان را تشریف فرما کرده بودند.
کرورها مرد و زن با قیافه های هرگز ندیده و لباس های رنگارنگ و گوناگونی که برایمان به کلی تازگی داشت چون مور و ملخ به عمارت هجوم آورده بودند و چنان محشری راه انداخته بودند که به راستی آن سرش ناپیدا بود. نمیدانیم چرا در آن حال مترنم این بیت شدیم:
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است.
همگان حرف میزدند به طوریکه حیاطِ عمارت، کندوی عظیمی را به خاطر می آورد که کرورها زنبورِ به جنبش در آمده، وِز وِز راه انداخته باشند. هنوز چند قدمی از حوض دور نشده بودیم که شاهد و ناظر منظره ای شدیم که تا عمر داریم فراموش نخواهیم کرد. چه دیدیم؟ گفتنی نیست. جشنی آراسته شده بود کاملاً شاهانه و بساطی چیده بودند سراسر خسروانه. محشری بر پا بود که چشم فلک مانند آن را ندیده است. چنان سماط را عروس وار آیین بسته بودند که مانند آن را تنها در عالم خواب میتوان دید. در اَندرونی و بیرونی و بهار خواب و اِیوان بیش از ده ها فرسنگ سفره گسترده شده بود. مات و متحیر مانند مرغی که به جای جوجه، شترمرغ از تخم زیر بالش در آمده باشد سفره ها را تماشا میکردیم. سفره ها خودنمایی جانانه ای داشتند و مظهر جمله کائنات گردیده بودند. بدون شکسته نفسی قلم ما از وصف کیفیتی که در وجودمان احساس میکردیم عاجز است.
سرانجام صولت الدوله تشریف آوردند. پیر شده بودند. مثل این بود که در آرد غلطیده باشند. مو و زلف و مژگان و خط ریش و پایه سبیل همه به رنگ غبار و آرد در آمده بودند. جامه ای بس فخیم بر تن داشتند و چون همیشه مرد محتشمی جلوه مینمودند. جمله میهمانان به احترام ایشان سکوت اختیار نمودند و مهر خاموشی بر لب زدند و صمٌ بکم خود را برای شنیدن سخنان صولت الدوله آماده کردند. ایشان نیز چون دیرباز به رسم خطبه خوانان آغاز سخن خود را با نام باری تعالی آراستند و از مردم به نام یازده پسران علی بن ابیطالب و به ماه عارض هر یک جدا جدا صلوات خواستند و مهمانان هم بی مضایقه صلواتهای بسیار بلند و کِشدار تحویل دادند. صولت خان بر حسب روزگار ِماضی، مجلس شام را با حدیثی از یزید اِبن معاویه زینت دادند که باعث گشایش روان جمع شد: بخورید و بیاشامید و اسراف کنید.
آمین یا رب العالمین گفته نگفته بودیم که پرتو حسن بی همتای چلوکباب ز تجلی دم زد و آفتاب قاب برنج از مشرق آشپزخانه تابیدن گرفت و چهره تابناک دوغ، در آیینه قدح، که دُمِ طاوسیِ قاشق، از میانش سر بر افراشته بود، جلوه گر گردید و طالعِ فرّخ پی جوجه بریان خودنمایی کرد و این حقیر گرسنه و خسته و کوفته را از هر فکر و اندیشه ای رهایی بخشید.
الحق که چلو کباب و برنج و دوغ و جوجه، رشک عروسان خلد بودند. ماهتاب از بناگوش هر قدح یک نور دزدیدی و آفتاب پیش رُخِشان سجده بردی. هر چهارشان، دل آویز و جگرخوار و مجلس افروز و جهانسوز بودند. با دیدن اطعمه از خود برون شدیم، پنداری خورشید طالع را در ستایش خود دیده ایم.
ضیافت همچنان باقی است .....
به جمع دانشجویان حسابداری 89 دانشگاه یزد خوش آمدید