|
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .
[ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 23:43 ] [ honey ]
امروز روزِ توست، ای مهربانترین فرشتهی خدا. بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟ صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟ آن زمان که خط خطی های بیقراری ام را با مهر و محبّتت پاک میکردی و با صبر و بردباری کلمه به کلمه ی زندگی را به من دیکته میگفتی خوب به خاطرم مانده است. و من باز فراموش میکردم محبّت تشدید دارد. [ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 1:21 ] [ honey ]
[ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 ] [ 16:9 ] [ honey ]
![]()
[ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 ] [ 16:27 ] [ امیر حسین و :) ]
![]()
[ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 ] [ 16:26 ] [ امیر حسین و :) ]
:) [ یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 ] [ 0:52 ] [ امیر حسین و :) ]
به پسرم درس بدهید. او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید. اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند. ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است. [ دوشنبه سی ام بهمن 1391 ] [ 0:19 ] [ honey ]
از خواص لپ داشتن ![]() امیرحسین
[ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ] [ 0:16 ] [ امیر حسین و :) ]
![]() امیرحسین
[ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ] [ 23:13 ] [ امیر حسین و :) ]
:) [ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 ] [ 15:0 ] [ امیر حسین و :) ]
[ دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 ] [ 9:7 ] [ honey ]
![]() من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا ! من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت ! معلم گفته بود انشا بنویسید موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت ؟ من نوشته بودم علم بهتر است مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید تو نوشته بودی علم بهتر است شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود خودکارش روز قبل تمام شده بود ! معلم آن روز او را تنبیه کرد بقیه بچه ها به او خندیدند آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم گاهی به هم گره می خورند گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید ! سال های آخر دبیرستان بود باید آماده می شدیم برای ساختن آینده من باید بیشتر درس می خواندم و دنبال کلاس های تقویتی بودم تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرده و دنبال کار می گشت روزنامه چاپ شده بود هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود ! من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی؛ کسی را کشته است تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به کناری انداختی او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه ! برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!! چند سال گذشت وقت گرفتن نتایج بود من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود ! وقت قضاوت بود جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند ! زندگی ادامه دارد ... هیچ وقت پایان نمی گیرد ... من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است !!! تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است !!! او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!! من، تو، او هیچگاه در کنار هم نبودیم هیچگاه یکدیگر را نشناختیم اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود ؟؟؟ هر روز از كنار مردمانی می گذریم كه یا من اند یا تو و یا او ؛ و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن اوست ... [ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 ] [ 1:50 ] [ honey ]
ناز کن ای نازترین،ناز کشیدن دارد زلف پریش کرده ای ،قلب رمیدن دارد کاش تو تاب می شدی ،من سوار دلت باز حواسم نبود،تاب پریدن دارد قلب گرفتی زمن،لیک نفهمیده ام من که قلبم گروست،چیست تپیدن دارد گفت وگو می کنم با خیال و غمت صد غزل گفته ام این شنیدن دارد یاد تو میرود ، از خیال و تنم چشم من کور اگر،شوق دیدن دارد در غم کوی تو،گفتن این جمله را روی مگیران ز من،ماه که دیدن دارد [ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 ] [ 11:57 ] [ sweety ]
[ چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 ] [ 1:24 ] [ امیر حسین و :) ]
معلم زن اسپانیایی داشت به شاگرداش توضیح میداد که اسامی در زبان اسپانیایی برخلاف انگلیسی مذکر و مونث هستند
برای مثال اسب مونث هستش و مداد مذکر
یک دانش آموز پرسید"جنسیت کامپیوتر چیه"
معلم بجای جواب دادن کلاس را به دو دسته تقسیم کرد:
آقایان و خانمها
و از آنها خواست خودشان تصمیم بگیرند که آیا کامپیوتر
مذکر است یا مونث.
از هر گروه خواسته شد 4 دلیل برای توصیه شان بیاورند:گروه آقایان تصمیم گرفتند که جنسیت کامپیوتر قطعا باید مونث باشه چون:
۱ )هیچ کس غیر از سازندگانشان از منطق داخلیشان سر در نمی آورد
۲)زبان فطریشان برای هیچ کس غیر از خودشان قابل درک نیست
۳)حتی کوچکترین اشتباه در حافظه طولانی مدتشان باقی می ماند تا زمانی آن را به یاد بیاورند
(به رخ بکشند)
۴)به محض اینکه به یکی از اونها تعهدی پیدا کردی میفهمی که نصف حقوقت رو باید صرف لوازم جانبیش کنی
گروه خانمها به این نتیجه رسیدند که کامپیوتر باید مذکر باشد چون:
۱) اگر بخواهی بهشون بگی کاری رو انجام بدن اول باید روشنشون کنی
۲)اونها اطلاعات زیادی دارند اما هنوز خودشون نمیتونن فکر کنن
۳)از اونها انتظار حل مشکلات میره اما اکثر اوقات خودشون مشکلن
۴)به محض اینکه نسبت به یکیشون تعهدی پیدا میکنی میفهمی اگه یکمی دیگه صبر کرده بودی یک مدل بهتری میتونستی داشته باشی
خانمها برنده شدند.
.
.
. [ شنبه یازدهم آذر 1391 ] [ 13:29 ] [ honey ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||